رضا قليخان هدايت
1031
مجمع الفصحاء ( فارسي )
در فارس كه تا بودست از ولوله آسودست * بيم است كه برخيزد از حسن تو غوغايى گويند تمنايى از دوست بكن سعدى * جز دوست نخواهم كرد از دوست تمنايى ايضا هرگز اين صورت كند صورتگرى * يا چنين شاهد بود در كشورى عارضش باغى دهانش غنچهاى * بل بهشتى در ميانش كوثرى ماه رويا مهربانى پيشه كن * خوبرويى را ببايد زيورى چون همايم سايهاى بر سر فكن * تا در اقبالت شوم نيكاخترى در خداوندى چه نقصان آيدش * گر خداوندى بپرسد چاكرى مصلحت بودى شكايت گفتنم * گر به غير از خصم بودى داورى سعديا داروى تلخ از دست دوست * به كه شيرينى ز دست ديگرى خاكى از مردم بماند در جهان * وز وجود عاشقان خاكسترى چون تمام غزليات جناب شيخ كه همه در غايت خوبى و نهايت اشتهار است درين كتاب نگاشتن مايهء تطويلست بل انتخاب آنها مايهء قال و قيل بدين غزليات كه نگاشته شد قناعت افتاده ازينپس از بوستانش دوستان را گلبنى چند نمونه آوردن و دستهگلى چندره آورد كردن خوشتر نمايد و اين ابيات از آن جمله مىباشد . منتخب مثنوى موسوم به بستان جهان متفق بر الهيتش * فرومانده در كنه ماهيتش بشر ماوراى جلالش نيافت * بصر منتهاى كمالش نيافت درين ورطه كشتى فروشد هزار * كه پيدا نشد تختهاى بر كنار كسى را در اين بزم ساغر دهند * كه داروى بىهوشيش در دهند كسى ره سوى گنج قارون نبرد * و گر برد ره باز بيرون نبرد